وَ لَا تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلىَ بَعْضٍ ...
مورچه بالدار سیاه نزد نقاش پیر آمد و گفت:
- می خواهم زنبوری وحشی باشم!
نقاش خندید و گفت:
- من نقاشم نه خالق، نقش می زنم و رنگ می کنم. گیرم که تو را نقش زنبوری وحشی زدم آنسان که همهی آینهها به زنبور بودنت گواهی دادند وقتی که دم لانه زنبورها رسیدی نگهبانان تو را بو میکشند آنگاه بندبند وجودت گواهی می دهد که زنبور نیستی...
- آیا هیچ راهی نیست؟
- مگر اینکه به نزد شب بروی و از او بخواهی که چون روز روشن و سوزان باشد!
مورچه پرواز کرد و رفت تا به شب رسید. شب با حسرت پاسخ داد:
- اگر خورشیدی داشتم حتماً چون روز روشن و سوزان بودم به روز بگو تا مرا در خورشید خویش شریک کند آنگاه...
مورچه پرواز کرد تا روز او را فرا گرفت. گفت:
- آیا شب را در خورشید خویش شریک نمیکنی؟
روز لبخندی زد و گفت:
- آری من خورشیدم را با شب تقسیم خواهم کرد امّا بدان که پس از آن دیگر کسی هرگز زیبایی فلق را در سحرگاهان نخواهد دید و پرندگان بامدادان و شامگاهان آواز نخواهند خواند. دیگر کسی در دامن شب نخواهد آسود و زیبایی ماه و ستارگان را نخواهد یافت و همه زمانها تکراری و یکنواخت و ملالت آور خواهد شد و چه بسا همه مورچگان و زنبورها از حرارت سوزان روز هلاک شوند. به نزد شب برو و بگو که خالق شب همان خالق روز است.
مورچه پروازکنان به سمت شب رفت. در میان مسیر همانطور که به سرخی خورشید مغرب خیره شده بود به این فکر می کرد که خدای زنبورها همان خداوند مورچههاست.
قُلْ إِنَّما یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِد...
بگو: «تنها چیزى که به من وحى مىشود این است که معبود شما تنها خداى یگانه است...»
چقدر زیباست که انسان فقط یک خدا داشته باشد. وقتی که خدایان متفرّق داشته باشی خدایانت با هم دعوایشان می شود. گاهی یکی یک چیز می گوید و دیگری چیز دیگری می گوید و تو می مانی که کدامشان را باید انجام دهی. ولی وقتی که یک خدا داشته باشی دیگر خیالت راحت است که همیشه می دانی که باید کاری را انجام دهی که او دوست دارد و با هیچ کس دیگر هم کاری نداری.
چقدر خوب است که به یک چیز، فقط به یک چیز دل ببندی، چون دل بستن به چیزهای مختلف روحت را ناآرام و بیقرار می کند، مثل کسی که خانه ثابتی نداشته باشد و همهاش از این خانه به آن خانه برود. چقدر خوب است که آدم یک خانه داشته باشد. یک خانه که پایدار و با قرار باشد و همیشه آنجا مستقر و ماندگار بماند.
چقدر خوب است که آدم فقط یک عقیده داشته باشد. یک عقیده که همه دستورات و تعلیمات و همهچیزش از دل همان یک عقیده بجوشد. چون عقاید پراکنده انسان را گیج می کند. پس چه دلنشین است که انسان همه اصول دینش فروع یک اصل واحد باشند و چه دلنشینتر است که آن اصل توحید باشد. اصلاً یکی بودن خیلی خوب است. چقدر خوب است که اگر اخلاقیات دستوراتی پراکنده نباشند که انسان باید آنها را بیدلیل رعایت کند. چقدر زیباست وقتی که اخلاقیات هرکدام جلوهای از توحید باشند و خلقهای نیکو هر کدام بندگی خدایی باشند که صاحب نامهای نیکوست. و چقدر خوب است که احکام مجموعهای از دستورات پراکنده نباشند بلکه تنها راه و شریعتی باشند که به توحید ختم میشوند. چقدر خوب است که همه دین یک کلمه باشد.
اصلاً چه خوب است که آدم، حرفها و کلمات و اخلاق و اعمالش، حبّ و بغض و توجّهاتش همه و همه فقط یک کلمه باشد. اصلاً چه خوب است که زندگی آدم فقط یک کلمه باشد و آن یک کلمه فقط تو باشی.
مَا سَلَکَکمُْ فىِ سَقَرَ؟ قَالُواْ لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ...
اگر زمانی طفلی که هنوز خواندن را درست نمی داند در حال خواندن چند معادله پیچیده ریاضی یا یک قطعهی سنگین فلسفی یا طرحهای کلان مدیریتی ببینید چگونه به او مینگرید؟ این است حال چون منی که به نماز مشغولم و بلکه بسیار از این فراتر...
نماز چیست؟ جز این است که صحبت از کلمات بزرگی در آن به میان میآید:
الله اکبر،
سبحان الله،
الحمد لله...
مقیاسها مقیاسهای ما نیست. صحبت از عروسکها و ماشینبازیهای کوچک اتاق زندگی و خیالات مثل منی نیست. صحبت حتی فراتر از ناوهای هواپیمابر غولپیکر و آسمانخراشهای عظیمالجثّه است. صحبت حتی از جنس آسمانهای بلند و میلیون سالهای نوری و حرارتهای فوق تصوّر نیست. صحبت از حدّها نیست، صحبت از محدودها نیست. صحبت از بینهایتهاست...
و با حیرت می پرسم که این کلمات در دهان من چه کار می کند؟ این حرفها و معانی بلند و عمیق چه ربطی با حرفهای روزمره و فکر و زندگی حقیر ما دارد؟ و دوباره یادم می آید که قصّه همان قصّهی کودک است، کودکی که ادای صحبت کردن پدر و مادرش را در میآورد تا حرف زدن یاد بگیرد. یاد بگیرد و کلمات را بفهمد...
که قرائت و رکوع و سجود قصّه کسیست که چیزهایی دیده است که نه به رکوع و سجده رفته است که به رکوع و سجده افتاده است...
و باز دوباره به خودم نصحیت می کنم که نه فقط تمام تلاشت را باید به کاربندی که توجه کنی که چه می خوانی و در برابر چه کسی ایستادهای بلکه باید که زندگی تو سنخیّت پیدا کند با این معانی بینهایت و این چگونه ممکن است جز گسستن از علاقههای کوچک و محدود و حقیر...
می دانم، می دانم، فقط کافی است که یک موج کوچک از این اقیانوسهای بیکرانه معانی بر انگشتدانه وجودم جاری شود. حتی یک قطره شاید کافی باشد که ابعاد در و دیوار وجودم را به هم بریزد و وارهاند از پایینترین قعرها و ببرد، ببرد تا بالاترین معراجها...
و الیه المصیر...
فرستاده خیلی چیزها به ما یاد داد. چیزهای ارزشمندی که بار شکرگذاری آن تا آخر عمر بیرون نخواهیم آمد.
گفت که شما آنگاه که می میرید و خاک می شوید. همچون بذر گیاهان به زودی سر ز خاک بیرون خواهید آورد.
پس ما فهمیدیم که همهی اهداف فانی و بیارزش دنیا قدری ندارند و باید تنها برای آنچه که باقی می ماند تلاش کنیم و ساختمان حیاتمان را بروی زیربنای آنجایی بنا کنیم. برای ساختن خانهای نزد او در بهشت...
پس آنگاه توصیف کرد سرای باقی را. نعمتهایی بیاندازه و عذابی بینهایت.
و ما دیده بودیم حال خود را در عذابهای کوچک دنیا، در بازیهایش و برای اسباببازیها و عروسکهای آن پس فهمیدیم که حالمان باید طور دیگری باشد. باید دگرگونه زیست می کردیم. حال کسی که در لبهپرتگاه عظیمی قرار داشت. پرتگاهی که هر لحظه ممکن بود که در آن بیفتد و هر لحظه باید می کوشید و نگران می بود که خود را نجات بخشد. که کاری بکند. که شفایی و مرهمی بیابد. که مفرّ و پناهی پیدا کند...
فرستاده بیپرده گفت: به سوی او میروید. از سخن او بند بند وجودمان لرزید. به جای عظیمی میرفتیم. نزد کس بزرگی می رفتیم. صحبت فراتر از انتظار ما بود. فراتر از درک و شعور ما. پس همه چیز را باید آنجایی میجستی، همه چیز را باید اویی می کردی...
پس وجودت باید پر از خوف و هراس می شد، خوف و هراسی مقدّس که تو را به سوی او بر می انگیخت و به تقوا وا می داشت. و پر از رجا، رجایی به رحمت بیپایان او و محبّتش که بدون آن امید هیچ نجات و رستگاریای نبود. که با کار خود نمی شد به سوی او رفت. که باید او دستت را می گرفت و بیرونت می کشید. بیرونت می کشید از آتشی که در آن قرار داشتی و می خواستی که از آن بگریزی. و چه دل انگیز بود که به سوی او می رفتی و چه اشتیاق برانگیز. به سوی کسی می رفتی که از خودت به خودت نزدیکتر بود. به سوی خانهی اصلیات می رفتی. به سوی اصل اصل اصلت. به سوی پروردگارت...
هو الاول...
ما گمگشتهگانش بودیم...اعماق وجودم او را میخواست و نمیدانستم، زندگیام به او معنا مییافت و از معنای او غافل بودم، هر روز بیشتر و بیشتر برایش جستجو میشدم و راهی به او نداشتم. پس منتظرش بودم بیاینکه راه آمدنش را بدانم. پس پیکش به سوی ما آمد و از او گفت و ما متولّد شدیم...
پرسید که میخواهید که از عذاب دردناک خودتان رهایی یابید؟ و آموخت که راه رهایی از همه دردها و رنجها چیست، گفت که خود را و همه چیز خود را باید به کسی بفروشیم، خودی که عامل همهی بدبختیهاست، بفروشیم به تنها خریدار واقعی، همو...
فرستاده چون مادری کلمه به کلمه به ما آموخت. گفت که یک کلمه بگویید و رستگار شوید. و کلمه توحید بود. و کلمه بزرگ بود. چون به جان میافتاد همه جان را میبلعید. و وجود را غرق لذّت میکرد. رها میکرد. بینهایت میکرد...
و هجی کرد لا اله الّا الله، و چه ساده مینمود...ولی چون معنا میشد عظمت او تمام هستی را فرا میگرفت، تمام عالم را به سجده وا میداشت...پس هر فکری غیر او را نابود میکرد... هرخواستی غیر او را میسوزاند.... و هر عملی جز برای او را تهی و بیهوده مینمود...
و ما چونان طفلانی از پس او پی مؤمنان کلمه را زمزمه کردیم و بازی آغاز شد...
نظرات ()