حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

کارگردانی برای همه چیز

وقتی به جهانت نگاه می‌کنم می‌بینم که بودن مخلوقاتت علّت می‌خواهد، همانطور که نبودنشان، پس می‌فهمم که هر چیزی که هست علّتش اینگونه اقتضا می‌کند و هر چیزی که نیست علّتی نداشته است که نیامده است و از آنجا که همه‌ی علّت‌های واقعی به تو ختم می‌شود یعنی جایی که آنقدر والا و بی‌حدّ است که علّت بردار نیست، پس می فهمم که هر آنچه که هست همان چیز است که تو می‌خواهی و هر آنچه که نیست همان است که تو نخواستی که باشد.

از اینجاست که دلم آرام می‌شود که هیچ چیز اشتباهی و شانسی و بی‌خودی گریبان کسی را در این دنیا نگرفته است، آرام می‌شود که همه چیز دقیق دقیق دقیق است. دقیقتر از دقیقترین ساعت‌های اتمی ساخت بشر. می‌فهمم که همه چیز روی حساب است، حسابی که مو به موی آن فکر شده و از روی عمیق‌ترین حکمتی است که می‌تواند وجود داشته باشد. احساس آرامش می‌کنم وقتی که دست تو را می‌بینم در میان همه‌ی صحنه‌های ریز و درشت زندگی. همه‌ی رازها و اسرار آفرینشت عجیبت را نمی‌دانم ولی به منبع بی‌کران علم و قدرت و حکمت و رحمتت یقین دارم. می‌دانم که می‌دانی که چه می‌کنی و خوب می‌دانی و همین برایم کفایت می‌کند.

کفایت می‌کند در سخت‌ترین سختی‌های زندگی‌ام که در مرآی توام، در زیر دستت سیر می‌کند و با اعتماد به تو همه حوادث را به چشمی دیگر می‌بینم و در شیرین‌ترین وقایع زندگی دست تو را می‌بینم که نعمت‌ها از آن جاری می‌شود و بندگانت را نوازش می‌کند و آنان را غرق منّت و سپاسگذاری خویش می‌کند. 

 

   + مجید ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَیُحْیی‏ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها...

موجودات این عالم همه آیه‌های خداوند هستند، همانطور که اشیاء روی زمین همه بازتابنده نور خورشید هستند و هر کدام به نحوی این نور را بازتاب می‌دهند و به وجهی و رنگی و شکلی ... و همانطور که بعضی اشیاء درخشان نور خورشید را بیشتر و واضحتر نشان می‌دهند، در میان آیه‌های خداوند هم برخی بیشتر و واضحترتر می‌توانند نمایانگر آن آفتابی باشند که ادراک و شهود مستقیم آن بر دیدگان ممکن نیست. قرآن سعی می‌کند در آیه های مختلف خود دیدگان ما را به این آیه‌های درخشان بیشتر و بیشتر آشنا کند تا بندگان را از سفره رؤیت جمال پرودگار بیشتر بهره مند سازد. 



یکی از این آیه‎ها احیای زمین بعد از مرگ آن است. مفهومی که نه فقط در زمین در صحنه‎های مختلف زندگی برای انسان‎ها پیش آورده شده است. درست در همان لحظه که دیگر همه چیز به اوج ناامیدی و یأس و افسردگی می‎رسد ناگهان پرده عوض می‌شود، بارانی می‎آید و تمام زندگی‎ات و رزق و روزیت دگرگون می‌شود. این از آن صحنه‌هایی است که خدا را آشکارا می‌توانی ببینی، وجودش را، دستش را بر سرنوشتت احساس کنی...
اگر آن روزی به طور مستقیم و پیوسته به تو داده می‌شد هیچ وقت آن آیه را اینگونه درک نمی‌کردی ولی حال گویا با این قبض و بسط‎‎ها خدا می‎خواهد وجود تو را زیر و رو کند.
یادم باشد در این صحهنه‎ها فراموش نکنم که این فقط یک آیه بود، یک وسیله که او را بهتر ببینم... یادم باشد در آن باران گم نشوم یا در آن سبزی و خرّمی، باران فقط بهانه‎ای بود برای یک دیدن یار، برای یک هوای عاشقانه...

   + مجید ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱
comment نظرات ()

تنها بهانه ی بودن آفرینش

فکرش را بکن که خداوند همه‌ی آنچه که بروی زمین است را برای انسان‌ها آفریده، فکرش را بکن که خداوند همه‌ی این زمین و آسمان‌های بلند را برای این آفریده که دار آزمایش باشد که معلوم شود که چه کسی از همه بیشتر خوب است، چه کسی عاشقتر است... و آنوقت فکرش را بکن که در میان همه‌ی این انسان‌ها، اکثرشان غافل باشند و نادان، اکثرشان حتّی آنهایی که ایمان می‌آورند هم دلشان پر از شرک‌های مختلف باشد، پر از بت‌های کوچک و بزرگ باشد، آنوقت انگار که آدم ته دلش خالی می‌شود که اینهمه آفرینش و عظمت، اینهمه موادّ و نیروی کار و حکمت اینهمه بنای عظیم خلقت انگار که اصلاً بیهوده بوده است و هدف درست و حسابی‌ای برایش حاصل نشده است مگر اینکه... مگر اینکه در این خلقت حداقل یک موجود درست و حسابی خلق شده باشد، یک موجودی که واقعاً بنده و عاشق خدا باشد، که واقعاً دلش از اینهمه شرک‌ها خالی باشد، کسی که واقعاً معنای خلقت باشد، معنای اینهمه شگفتی های رنگ رنگ آفرینش‌، معنای همه‌ی این خرج کردن‌های خدا باشد، معنای همه‌ی این عشق وصف ناپذیر پروردگار...

و آنوقت فکرش را بکن که خدا چقدر دوست داشته باشد که این عشقش را آشکار کند، که بر همه‌ی کوی و برزن‌ها جار بزند که این عاشق من است، این عشق من است... و آنوقت فکرش را بکن که این عشق بزرگ، میان خدا و بنده‌اش مخفی باشد، پوشیده و پنهان باشد از همه‌ی خلقش، یعنی شرایطش جور نباشد که خدا عشقش را، عاشقش را رو کند در همه‌ی عالم، آنوقت فکرش را بکن که دل آسمان چقدر در سینه بی‌قراری می‌کند که این عشق را رو کند...دلش می‌خواهد و زمانش نباشد، شرایطش جور نباشد...فکرش را بکن به آن حجم عظیم بی‌قراری‌ که خودش را به در و دیوار می‌زند تا همه‌ی این پرده را رو کند و رخصت نمی‌یابد... آنوقت دلت پر از تمنّا می‌شود، مثل کشاورزی که در مقابل ابر بارانی ایستاده است و زمینش تشنه‌ی تشنه است، ابری که پر از باران است و نمی‌بارد، انگار که هنوز زمان باریدنش فرا نریسده است... و تو انگار که دلت می‌خواهد تمام وجودت را نماز باران کنی...

   + مجید ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٥
comment نظرات ()

میان ماه من تا ماه گردون...

 

ازدواج کردن یک پدیده‌ی تدریجی نیست که با یکی آشنا شویم و کم‌کم این رابطه قوی‌تر شود و قوی‌تر تا در نهایت این دو کنار هم قرار بگیرند و بچه‌دار شوند و غیره. ادواج کردن در نگاه شریعت خداوند یک امر آنیست. یک عقد بستن که در لحظاتی کوتاه اتّفاق می‌افتد و پس از آن گویا که مسیر نیروهای وجودت عوض شده باشند. پیش از آن لحظات تمام فکر و خیال و احساسات و نگاه‌ها و برخوردهای نیمه جنسی- نیمه عاطفی تو در خلاف مسیر خداوند بودند و در خلاف رشد تو که باید خودت را از آن حفظ می‌کردی و حال تمام فکر و خیال و احساسات و نگاه‌ها و برخوردهای نیمه جنسی- نیمه عاطفی تو البته با مدیریت عقل درست در مسیر خداوندند که می‌توانند تو را به کمالی بالاتر برسانند. این به این خاطر است که عقد کردن صرفاً یک قرارداد اعتباری از جانب شارع نیست بلکه اتّفاقی خیلی خیلی واقعی در تکوین درست در همان لحظه‌ی عقد می‌افتد، اذنی که از جانب خداوند در تکوین صادر می‌شود همزمان با اذنی که در تشریع صادر می‌شود. وقتی این را با تمام وجودم می‌چشیدم  بیشتر و بیشتر تاسف می‌خورم به حال ناآگاهی‌ای که جامعه امروز جوانان ما را پر می‌کنه که ظاهراً دوستی را به عنوان یک تفریح که حتّی گاهی اصلاً مقدّمه ازدواج هم نیست بر می‌گزینند، در حالی که چنین چیزی در نگاه خداوند دوستی نیست بلکه دشمنیست، الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقینَ... دوست واقعی کسی است که دست تو را می‌گیرد و تو را تا می‌برد تا مسیر دوست، تا مسیر محبوب واقعی قلب انسان... و چنین دوستی‌ای جز در مسیری که خود دوست برای انسان ساخته است، تنها دوریست و جدایی و دشمنی ...

 

   + مجید ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

یکی از صدتا

از پیامبر ص روایت شده است که خداوند مهربانی را صد قسمت کرد، یک قسمت از این صد قسمت را بین مردم تقسیم کرد و به واسطه‌ی آن مردم به همدیگر مهربانی دارند... لابد از همین صد قسمت است که زن و شوهر هم را دوست دارند و مادر و پدر فرزندانشان را... و آن نود و نه قسمت را نگه داشت بین خود و بندگان... 

اگر این یک قسمت اینقدر می‌تواند شدید باشد، پس آن نود و نه قسمت، آن محبّتی که بین بنده و خداست دیگر چیست؟... 

   + مجید ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

یادم کنید، یادتان کنم...

خیلی وقت‌ها از خودمان شاکی هستیم که چرا در فلان صحنه‌ی گناه نتوانستیم خودمان را حفظ کنیم و در فلان لغزشگاه نتوانستیم از افتادن خودمان جلوگیری کنیم. مسئله این است که ما معمولاً در چنین مواقعی انتظار زیادی از خودمان داریم. انتظار داریم که در این لغزشگاه خدا را یاد کنیم برای رضای او دست از میل خود برداریم و به فکر آخرت باشیم و برای نفع حقیقی خود دست از یک خواست زودگذر بکشیم، متوجّه باشیم که مرگ به زودی فرا می‌گیرد و این دنیا پایدار نیست و محبّت اولیای الهی را یاد بیاوریم که چگونه خود را با گناه در پیش چشمان آنها خوار می‌کنیم و ... ولی مسئله‌ای که هست این است که این حقایق در تمام طول روز من در تمام طول هفته‌ی من و در تمام لحظه‌ لحظه‌ی زندگی من حقیقت داشته‌اند و مهمترین مسائلی بودند که من باید به آنها توجّه می‌داشتم و من جز شاید چند زمان کوچک به آنها متوجّه نبودم. و انتظار زیادی از خودم است که پیوسته به حقایق بزرگی بی‌توجه بودم و انتظار داشته ‌باشم که در یک لحظه خاصّ این توجهی که در زیر هزاران غفلت پیوسته‌ی من مدفون شده است یکبار به پا خیزد و وجود مرا از همه‌ی هواها و هوسهایم برهاند. از اینجاست که ذکر و توجّه و مراقبه پیوسته یکی از مهمترین وسائلی است که انسان را حفظ می‌کند و غفلت پیوسته هم یکی از اساسی‌ترین عرصه‌هایی است که انسان را از نجات وا می‌دارد. اگر انسان توفیق یابد که خدا را پیوسته یاد کند خدا نیز آنجا که باید او را یاد می‌کند... 

   + مجید ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱
comment نظرات ()

علتهایی که خیلی علت نیستند!

وقتی همراه لمسی را اوّلین بار باهش کار می‌کردم خیلی نحوه کار کردن لمس(تاچ) آن توجّه مرا به خود جلب نکرده بود. ولی وقتی که این اتّفاق پیش آمد که آن را زیر پایم گرفتم و صفحه‌اش خرد شده بود علاوه بر ناراحتی‌ای (که الآن فکر می‌کنم اصلاً ارزشش را نداشت) این اتّفاق توجّه مرا به نحوه کارکرد لمس آن بیشتر متوجّه کرد. اتّفاق جالبی که افتاده بود این بود که همراه کامل کار می‌کرد و حتّی همه چیز به درستی نشان داده می‌شد بدون اینکه لمس آن کار کند. آیکونها بودند یا حرکت می‌کردند بدون اینکه لمس کردن بتوان دخالتی در آن ایجاد کند. خوب تازه به این نکته بدیهی دقّت می‌کردم که لمس کردن ما هیچ ربطی به حرکت کردن آیکونها به صورت مستقیم ندارم. در واقع ما اصلاً آنها را حرکت نمی‌دادیم. بلکه این پردازنده همراه بود که می فهمید که دست ما کجا را دارد لمس می‌کند و با توجه به حرکت دست ما آیکون را آنگونه که می خواست در صفحه نشان می‌داد. 


وقتی آدم عقلی به عالم آشنا می‌شود مبحث علّیت، همانکه باهش در فیزیک و مهندسی و غیره اینقدر مانوس بوده است رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. وقتی انسان به این مطلب بدیهی متوجّه می‌شود که هر چیزی هستی‌بخشی دارد و تمام چگونگی‌های مثل رنگ و شکل و غیره این چیز فرع بر هستی و وجود اوست آنگاه متوجّه می‌شود که همه تغییرات یک چیز ناشی از تغییری است که در هستی او و توسّط هستی بخش او به وجود می‌آید بعد آدم که می‌آید سر علت‌هایی که می‌شناخته است. هی صبر کن آتش که هستی‌بخش چوب نیست پس چگونه می‌خواهد او را دگرگونه کند؟ پس چگونه اسباب اطراف من که من به وسیله‌ی آنها تغییراتی در عالم ایجاد می‌کنم تغییردهنده چیزهای اطراف من هستند... و ناگهان انسان وارد افق متفاوتی از درک این عالم می‌شود. اصلاً علّت‌هایی که من می‌شناختم همانقدر علّت واقعی تغییر در پدیده‌ها بودند که دست من علّت حرکت دادن آیکون‌‌ها بود و این فکر انسان را می‌برد در افق عظیمی از نگرش به عالم. افقی که در آن خداوند در اوج نشسته است و ذرّه ذرّه اسباب عالم را می‌گرداند و تاثیر می‌دهد. افقی که لا موثّر فی الوجود الّا الله... 
کاش پیش از خواندن اسباب و علّل مادّی کمی آشنایمان کرده بودند با حقیقت علّت‌ها در عالم آنوقت این سوال کودکانه هرگز در ذهنمان نقش نمی‌بست که اگر عالم طبق این اسباب و علل کار می‌کند پس نقش خداوند در عالم چیست؟ شاید آنگاه می‌پرسیدیم که اگر این عالم را مو به مو خداوند اداره می‌کند پس چگونه در پشت این همه اسباب و علل مخفی شده است؟

   + مجید ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

یستمعون القول تا کجا؟

زمانی یک مسئله عقلی است و من صاحب یک عقل مجتهدانه هستم که می‌توانم به خوبی مسائل را تجزیه و تحلیل کنم آنوقت خواندن و شنیدن اقوال مختلف در آن مسئله به انسان آسیب و لطمه‌ای نمی‌زند بلکه اصلاً لازم است تا همه‌ی اقوال را بشوند و در آنها به خوبی تفکّر کند و درست و غلطشان را دربیاورد و قضاوت کند. مثلاً یک انتظار معقول از هر انسانی این است که در ابتدای بلوغ فکری‌اش حرفهای مختلف را بررسی کند و دین و مذهب و عقیده‌ی خود را از روی تحقیق و یقین عقلی و قلبی به دست بیاورد.

ولی زمانی من یا صاحب عقل مجتهدانه در آن مسئله نیستم بلکه حداکثر در حال رشد و تغذیه و در مقام تعلیم هستم یا نه اصلاً مسئله صرفاً عقلی نیست که در این دو صورت دیگر شنیدن همه‌ی اقوال مختلف ولو با تلاشی عقلی برای تشخیص درست و غلط نه تنها خیلی وقت‌ها به هدایت انسان کمکی نمی‌کند بلکه بی‌برو برگرد چنین رویه‌ی کلّی باعث گمراه شدن انسان و دوری او از وادی حقیقت می‌شود. 
در مورد اوّل مثلاً من به مقدّمات اقتصاد هم آشنا نیستم و دو نظر تخصّصی اقتصادی را می‌شنوم و تحلیل می‌کنم و آن که درست‌تر است تایید و دیگری را ردّ می‌کنم. خوب احتمال زیاد آن کسی که قشنگ‌تر و قابل‌فهم‌تر صحبت کند را تایید می‌کنم و دیگری را ردّ می‌کنم. یا همینطور در مورد اختلاف در یک مسئله تخصصّی پزشکی یا یک حکم خاصّ فقهی، یا یک مسئله خاصّ فیزیکی و غیره...
در مورد دوم یک زمانی مسئله اصلاً عقلی نیست. مثلاً اینکه فلان شهر چه جور مردمی دارد و یا فلان مدیر چگونه عملکردی داشته است و یا فلان شخص چقدر امانتدار است و یا وظایف خود را به درستی انجام می‌دهد یا در فلان فضا چقدر اخلاق وجود دارد و غیره و یا عمده‌ی مسائل و تحلیلهای سیاسی. طبعاً انسان برای قضاوت در جنس چنین مسائلی به داده‌هایی که از اطرافش دریافت می‌کند نگاه می‌کند و آنها را مقدار کمی بالا و پایین می‌کند و بر اساس آنها به مرور زمان چیزهایی در ذهن انسان شکل می‌گیرد. نقش عقل در چنین قضاوت‌هایی خیلی کمرنگ است. بلکه عقل تنها کاری که می‌تواند برای انسان در چنین موقعی انجام دهد این است که به انسان بگوید که هر چیزی را نشنو. پای کلام هر کسی نشین و به هر کلامی اعتماد نکن. بلکه سعی کن منابعی برای خبر گرفتن انتخاب کنی موثّق باشد و منابعی که نگاهش به حقیقت نزدیکتر باشد که به مرور زمان با پی‌درپی رسیدن اخباری که از طریق آنها به من می‌رسد چیزهایی که حقیقتاً در نزد خدا پررنگ هستند در نزد من پررنگ کنند تا نگاههایم را به حقیقت نزدیکتر بشود.

با این مقدّمات می‌خواستم همین را بگویم که واقعاً از کسایی تعجب می‌کنم که خود را واجد قدرت تشخیص می‌دانند و امثال بی‌بی‌سی را به عنوان منبع خبری خود مصرف می‌کنند و انتظار دارند که بعد از مدّتی دیدگاههایشان با امثال دولت بریتانیا همسو نباشد...

 

   + مجید ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

فَآتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیل‏...

قوانین عالم معنا گاهی برعکس قوانین عالم مادّه است. در عالم مادّه هرچه که بیشتر می‌بخشی کمتر می‌شوی و در عالم معنا برعکس است هر چه که بیشتر می‌بخشی بزرگتر می‌شوی. در عالم حقیقت هر چه که بیشتر می‌بخشی بیشتر از منیّت‌هایت بیرون می‌آیی و هر چه که بیشتر از منت جدا شوی بزرگتر می‌شوی.
در نگاه توهمی و مادّی به عالم این خودیّت‌هاست که باعث بزرگی‌هاست، باعث کمالات است، باعث عظمت‌هاست، قیافه‌ی من، ماشین من، پول من، خانه‌ی من، مدرک من، دانش و اطلاعات من ولی وقتی در نگاه حقیقی به خودت نگاه می‌کنی می‌بینی که اینها هیچکدام واقعاً مال تو نیستند. اگر اینها واقعاً مال تو بود همیشه همراه تو بودند در حالی که هر کدام از اینها همکوپه‌ای‌هایی هستند که خوب می‌دانیم که در یک یا چند ایستگاه بالاتر بیشتر ما را همراهی نمی‌کنند.
ولی در نگاه واقعی به عالم اصلاً خودیّت‌ها منشأ کمال نیستند. بلکه منیّت انسان فقط مایه‌ی خرابکاری است. خوبی به معنای ایجاد فعل خیر توسّط منیّت من نیست. اصلاً از خودیّت‌های انسان هیچ چیزی جز نقص و فساد بیرون نمی‌آید. خوبی این است که انسان منیّت‌های کدر وجود خود را پاک کرده باشد تا انوار خیر بتواند از وجود شفاف او به خارج تراوش کند. اینجاست که انسان درستکار به یک معنا اصلاً کاری نمی‌کند. انسان درستکار تنها خود را به منیّت‌ها آلوده نکرده است و پاک نگه داشته است و تنها گذاشته است که سیلاب فیض سخی و بی‌بخل کمالات الهی که دم‌ به دم مشتاقانه به دنبال فیضانند ظرفی قابل برای تراوش و بخشش بیبخل خود پیدا کنند، تا او را پر کنند از اعمال خیر و کمالات والا... و از اینجاست که انسان‌های خوب به راستی خوبی‌هایشان را از خودشان نمی‌دانند و خود را هیچکاره می‌انگارند... 
شالوده‌ی اصلی این منیّت‌ها را تعلّقات ما تشکیل می‌دهند. همین تعلّقات که ما بیش از جان خود عزیز می‌داریم هستند که دشمنان اصلی مایند که وجود حقیقی ما را محروم کرده‌اند و ما را به بند کشیده‌اند و بخشش گاه تنها وسیله‌ی بریدن این تعلّقات است. از اینجاست که بخشیدن موجب رهایی و آزادی می‌شود و کم شدن موجب بزرگی می‌گردد. از اینجاست که بدون بخشش و یاری اطرافیان و درماندگان نمی‌توان به مقصد اصلی و قرب آن محبوب حقیقی رسید...

خیلی وقتها بهانه می آورم که من که چیزی ندارم. ولی می دانم که این بهانه ها بیخود است. هر کسی را به اندازه چیزهایی که دارند می سنجند. حتّی اگر کسی هیچ چیز نداشته باشد شاید یک برخورد خوب، یک تحمّل بجا، حتّی یک لبخند یا یک دعای خیر شاید گاهی بیشترین از هزاران هزار سکه برای اطرافیانمان بیرزد...

   + مجید ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٩
comment نظرات ()

قصه حسین ع

می‌دانی، گاهی احساس می‌کنم که یاد امام حسین ع، قصّه‌ی عاشورا، یکی از تنها هواکش‌‌های معرفتی باقیمانده‌ی ماست. برای مایی که یکجورهایی دیگر لازم نیست که آنور آب رفته باشیم، با اینهمه وسائل ارتباطی، انگار که داریم کم‌‌کم در فضای غرب نفس می‌کشیم. برای مایی که همه‌ی ریز و درشت زندگیمان کم‌کم دارد مثل فکر غربی، رنگ و بوی دنیا می‌گیرد و خیرگیمان به زرق و برق‌های زندگی دیگر انگار دارد باورمان می‌دهد که همیشه‌ اینجا ماندنی هستیم و غایت آمالمان کم‌کم دارد مثل غربی‌ها فقط لذّتها و تفریحات زودگذر و کودکانه می‌شود...
قصّه‌ی عاشورای حسین ع انگار از زیر هزاران خروار خاک غفلت و شهوت‌جویی و لذّت‌طلبی مثل یک باریکه‌ی نور شدید بر زندگیمان وقتی گاهی بارش می‌کند همه‌ی حساب‌ها و افسانه‌های ما را گویا به تمسخری عجیب می‌گیرد. قصّه‌ای که در آن از یک زمان به بعد دیگر اصلاً هیچ حساب دنیایی در آن نیست که بهانه‌ای باشد برای ندیدن عریان حقیقت. قصه‌ی کسی که همه‌ی مصائب عالم را که در سراسر روضه‌ها و نوحه‌های سوزان هم جا نمی‌شود می‌کشد برای چیزهایی که در هیچ حساب مادّی‌ای نمی‌گنجد. معادله‌ی حسین ع در چارچوب‌های مادّی نه فقط تحلیل‌پذیر نیست بلکه اصلاً چارچوب‌ فکری این نظام‌ها را به تناقض می‌کشاند. دیگر شکّی برایم نمانده که چنین قصّه‌ای هرگز در طول زمانه‌ فراموش نخواهد شد، بلکه هر ساله بلندتر و بلندتر روایت خواهد شد، آنقدر بلند که روزی ستون‌های بنیان‌ دنیاطلبی‌‌ها را در همه‌ی عالم بلرزاند و فروبنشاند. آنقدر بلند که روزی همه‌ی عالم را تسخیر خواهد کرد و همه‌ی کس و همه چیز را از نور پروردگار سیراب خواهد کرد.

   + مجید ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

ریشه هایی که گاهی به چشم نمی آیند...

کسانی که در عاشورا مقابل امام حسین ع ایستادند کارشان از اینجا شروع شد که به امام علی ع پشت کردند و اینکه به امام علی ع پشت کردند اشکالشان از اینجا بود که اعتقادشان به پیامبر ص اعتقاد واقعی نبود و اینکه اعتقادشان به پیامبر ص واقعی نبود ناشی از این بود که عقل و قلب و فطرت و درون خود را نساخته بودند.

جدایی شیعه و عامّه حتّی از زمان بعد از پیامبر نیست بلکه در زمان پیامبر ص اصحاب پیامبر ص به ایشان دو جور نگاه می‌کردند. یکی پیامبری که مثل یک انسان معمولی است که حرفش جز یک حرف عرفی ساده است که می‌توان آن را هر جور توجیه کرد یا عوض کرد یا نه پیامبر ص رسول اللهی است که جمله جمله کلماتش روی حساب است و محال است که یک کلمه بی‌حساب و معرفت به زبان بیاورد. آنچه که این اعتقاد خاصّ را به پیامبر ص می‌سازد عقل انسان است، از اینجاست که خدا می‌فرماید که کسانی که تو را به سبکی از ورای اتاق‌ها صدا می‌زنند اکثراً عقلشان مشکل دارد و کسانی که صدایشان را نزد رسول خدا ص پایین می‌آورند کسانی هستند که خدا قلبهایشان را برای پرهیزگاری خالص کرده است....

عقل و قلب و فطرت مثل ریشه درخت است و اعتقادات و اعمال عبادی و ظاهری مثل تنه و شاخه و برگ درختان. تفاوت اصلی درختها به تفاوت آنها در شاخه‌ها و برگها نیست چرا که شاخه‌ها گاهی هرس می‌شوند و برگها و گلها در پاییز خشک می‌شوند. میوه و ثمره‌ی اصلی درخت نهایتاً بیشتر به درستی ریشه است. اگر ریشه خراب و کنده و آفتزده باشد درخت هرچقدر هم که ظاهری تنومند داشته باشد آخرکار میوه چندانی نخواهد داشت و نهایتاً خشک و بی‌خاصیّت خواهد شد.

اگر انسان اعتقادات خود را همواره بر اساس عقل محکم نکند اگر بهترین اعتقادات را هم داشته باشد چه بسا سود چندانی برای او در نهایت نداشته باشد. اگر انسان نیت و قلب خود را درست نکند اگر بهترین و بیشترین اعمال را هم داشته باشد نهایتاً همان بهترین‌ها و بیشترین‌ها جز مایه غرور و وزر و وبال برای او نخواهد بود. اگر انسان فهم و فطرت درون خود را شکوفا نکند هرچند که ظاهر شریعت را مو به مو رعایت کند رستگاری‌ خاصّی برای او به بار نخواهد آورد. شاخه و برگ درست روی ریشه درست است که حاصل خواهد داشت و موجب رشد همان ریشه خواهد شد. 

   + مجید ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٦
comment نظرات ()

رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏...

چقدر جالب است که همه آسمان‌ها و زمین و همه موجودات ربّی دارند، پروردگاری، یک کسی که دائم به فکرشان است، حواسش هست که آنچیزی که باید را برایشان فراهم کند، حواسش هست که چه اتّفاقاتی دقیقاً برای هرکدامشان دارد می‌افتد. می‌داند که هر زمان هر کدام چه چیزی لازم دارند درست در زمان لازم به اندازه‌ای که باید برایشان آنچیزهایی که باید آماده می‌کند و آنچیزهایی که باید را از آنها می‌ستاند. فکرش را بکن اگر همه چیز همین طور رها شده بودند که هر جور که شد بشود چقدر وحشتناک بود، وحشتناک و غیر قابل اعتماد. هر موجودی مثل کودک خردسالی بود که در یک شهر شلوغ رها بشود در دست اتّفاقات هولناک بی‌اینکه هیچ پدر و مادری مواظبش باشند که چه اصلاً قرار است سرش بیاید. حتّی تصوّرش همه برای یک لحظه استخوان‌های انسان را خرد می‌کند چه برسد که آدم یک همچین اعتقادی داشته باشد. اعتقاد داشته باشد که در یک دنیای بزرگ و شلوغ و بی‌هدایت رها و تنها افتاده است در میان آوار حوادث کور، و بی‌هیچ مقصد و مقصودی سرگردان است. این کجا و اینکه انسان کسی را داشته باشد که نه تنها او را فراموش نکرده است بلکه آن به آن او را هدایت می‌کند و می‌رساند به مقصد و مقصودی والا.

وقتی انسان اعتقاد به یک پروردگار بلندمرتبه‌ی توانای مهربان داشته باشد، همین اعتقاد اگر عمیق در انسان ریشه دوانده باشد کافی است که ریشة همة رذایل اخلاقی را در انسان بزداید. چرا بخل وقتی که چنین کس ثروتمندی با من است؟ چرا حرص وقتی که او حواس به من است؟ چرا ترس وقتی که اونگهدار من است؟ چرا ظلم وقتی که او مراقب من است؟ چگونه تکبّر وقتی که او همة بزرگی‌ها از آن اوست؟ چرا ریا وقتی که اصل کاری اوست؟ چگونه سهل‌انگاری وقتی که او همه‌کار مرا می‌بیند؟ چرا بیصبری وقتی که او درست می‌داند که دارد چه کار می‌کند؟همچون امام حسین ع که در سخت‌ترین هنگامه‌ها در عاشورا روایت شده که می‌فرمایند که هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّه‏، آنچه اندوه مصیبت را برایم آسان کند، این است که خدا مى‏بیند...

این حرف‌ها که گاهی همه‌اش را همه‌مان می‌دانیم و تکراری می‌شود برایمان، شاید نباید خسته‌ شویم از خواندن و شنیدنش. باید آنقدر بشنویم و بخوانیم و در خاطر بسپاریم که شاید روزی از ورای عبارت‌ها و الفاظ صرف، ایمانی حقیقی برایمان ایجاد شود. شاید روزی باورش کنیم. باورش کنیم که هست، هست و این بودنش، همین حسّ ساده بودنش کافی است که انسان را از زمین و زمان بی‌نیاز کند...

   + مجید ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی‏ شَأْنٍ

چقدر لذّتبخش است نگاهی که در آن حوادث به خدا منسوب می‌شوند. کسی که حوادث زندگی‌اش همه وصل به خدایند، وصل به خدای بی‌نهایت دانای بی‌نهایت توانای بی‌نهایت مهربان، به راستی در چه بهشتی زندگی می‌کند. خدا روزی می‌دهد، خدا زنده می‌کند، خدا می‌میراند، خدا می‌گیرد، خدا می‌دهد و خدا امتحان می‌کند و بندبند حوادث زندگی تحت اراده و مشیّت او می‌گذرد. وقتی همه چیز اینقدر تحت کنترل چنین شخصیست دیگر چه جای غم، چه جای هراس، چه جای کوچکترین نگرانی. 
معلّم واقعی کسی نیست که بگوید فلان چیز عجیب را فلان سبب پیچیده باعث شده است. معلّم واقعی کسی است که بگوید در پس این سلسله دیوانه کننده اسباب و علل چه خبر است، که بگوید ورای این همه اراده‌های گوناگون و متضادّ و در هم تنیده اراده کیست که جاری است. معلّم واقعی کسی است که نظر انسان را بکشاند بالا تا باطن و ملکوت و حقیقت این عالم. معلّم واقعی کسی که نگاه انسان را بیندازد در آغوش خدایش، آفریننده‌اش، ربّش، همه‌چیزش، در جایی که همه‌ی غم‌ها و هراسها از انسان برخواسته است.

   + مجید ; ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعیدَکُمْ فیهِ تارَةً أُخْرى‏

منم من همان گدای قبلی، همان که تو را پیش از این هم خوانده بود. آن بارها را می‌گویم که کشتی نشسته بودم و کشتی‌ام در طوفان‌ مشکلات حسابی گیر کرده بود. همان بارها را می‌گویم که از ته دل صدایت می‌کردم. و لطف کردی و مشکلات را رفع کردی و مرا به ساحل رساندی. دوباره باز کشتی‌ام در طوفانی افتاده است. دوباره باز بیم موج و گردابی چنین حائل. نپرس که این همه مدّت کجا بودم که جوابی ندارم. شاید در تاریکی مطلق، در همان غفلت همیشگی،در همان احساس بی‌نیازی احمقانه، غرّه به همه‌ی آن همه اسباب در دست، غافل از اینکه دوباره باز کشتی نشین خواهم شد. غافل از آنکه در همان خشکی هم بی‌نیازت هیچ گاه نبودم یا ایمن از آفات. نجاتم بده که این بار دیگر فرق می‌کند. اینبار دیگر مثل آن هزار و یک دفعه قبل نیست. اینبار دیگر بار دیگری است که فراموشت نخواهم کرد، که عمق نیازم را به تو از یاد نخواهم برد. این بار دیگر در خشکی هم نیازمند تو خواهم بود. در خوشی هم به یاد تو خواهم بود. اینبار دیگر بار دیگریست...

 

   + مجید ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد