حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

و الیه المصیر...

فرستاده خیلی چیزها به ما یاد داد. چیزهای ارزشمندی که بار شکرگذاری آن تا آخر عمر بیرون نخواهیم آمد.
گفت که شما آنگاه  که می میرید و خاک می شوید. همچون بذر گیاهان به زودی سر ز خاک بیرون خواهید آورد.
پس ما فهمیدیم که همه‌ی اهداف فانی و بی‌ارزش دنیا قدری ندارند و باید تنها برای آنچه که باقی می ماند تلاش کنیم و ساختمان حیاتمان را بروی زیربنای آنجایی بنا کنیم. برای ساختن خانه‌ای نزد او در بهشت...
پس آنگاه توصیف کرد سرای باقی را. نعمتهایی بی‌اندازه و عذابی بی‌نهایت.
و ما دیده بودیم حال خود را در عذابهای کوچک دنیا، در بازیهایش و برای اسباب‌‌بازیها و عروسکهای آن پس فهمیدیم که حالمان باید طور دیگری باشد. باید دگرگونه زیست می کردیم. حال کسی که در لبهپرتگاه عظیمی قرار داشت. پرتگاهی که هر لحظه ممکن بود که در آن بیفتد و هر لحظه باید می کوشید و نگران می بود که خود را نجات بخشد. که کاری بکند. که شفایی و مرهمی بیابد. که مفرّ و پناهی پیدا کند...
فرستاده بی‌پرده گفت: به سوی او می‌‎روید. از سخن او بند بند وجودمان لرزید. به جای عظیمی می‌رفتیم. نزد کس بزرگی می رفتیم. صحبت فراتر از انتظار ما بود. فراتر از درک و شعور ما. پس همه چیز را باید آنجایی می‎جستی، همه چیز را باید اویی می کردی...
پس وجودت باید پر از خوف و هراس می شد، خوف و هراسی مقدّس که تو را به سوی او بر می انگیخت و به تقوا وا می داشت. و پر از رجا، رجایی به رحمت بی‌پایان او و محبّتش که بدون آن امید هیچ نجات و رستگاری‌ای نبود. که با کار خود نمی شد به سوی او رفت. که باید او دستت را می گرفت و بیرونت می کشید. بیرونت می کشید از آتشی که در آن قرار داشتی و می خواستی که از آن بگریزی. و چه دل انگیز بود که به سوی او می رفتی و چه اشتیاق برانگیز. به سوی کسی می رفتی که از خودت به خودت نزدیکتر بود. به سوی خانه‎‌ی اصلی‌ات می رفتی. به سوی اصل اصل اصلت. به سوی پروردگارت...

   + مجید ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

هو الاول...

ما گمگشته‌گانش بودیم...اعماق وجودم او را می‌خواست و نمی‌دانستم، زندگی‌ام به او معنا می‌یافت و از معنای او غافل بودم،  هر روز بیشتر و بیشتر برایش جستجو می‌شدم و راهی به او نداشتم. پس منتظرش بودم بی‌اینکه راه آمدنش را بدانم. پس پیکش به سوی ما آمد و از او گفت و ما متولّد شدیم...
پرسید که می‌خواهید که از عذاب دردناک خودتان رهایی یابید؟‌ و آموخت که راه رهایی از همه دردها و رنجها چیست، گفت که خود را و همه چیز خود را باید به کسی بفروشیم، خودی که عامل همه‌ی بدبختی‌هاست، بفروشیم به تنها خریدار واقعی، همو...
فرستاده چون مادری کلمه به کلمه به ما آموخت. گفت که یک کلمه بگویید و رستگار شوید. و کلمه توحید بود. و کلمه بزرگ بود. چون به جان می‌افتاد همه جان را می‌بلعید. و وجود را غرق لذّت می‌کرد. رها می‌کرد. بی‌نهایت می‌کرد...
و هجی کرد لا اله الّا الله، و چه ساده می‌نمود...ولی چون معنا می‌شد عظمت او تمام هستی را فرا می‌گرفت، تمام عالم را به سجده وا می‌داشت...پس هر فکری غیر او را نابود می‌کرد... هرخواستی غیر او را می‌سوزاند.... و هر عملی جز برای او را تهی و بیهوده می‌نمود...

و ما چونان طفلانی از پس او پی مؤمنان کلمه را زمزمه کردیم و بازی آغاز شد...

   + مجید ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()