حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

وَ لَا تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلىَ‏ بَعْضٍ ...

مورچه بالدار سیاه نزد نقاش پیر آمد و گفت:
- می خواهم زنبوری وحشی باشم!
نقاش خندید و گفت:
- من نقاشم نه خالق، نقش می زنم و رنگ می کنم. گیرم که تو را نقش زنبوری وحشی زدم آنسان که همه‌ی آینه‌ها به زنبور بودنت گواهی دادند وقتی که دم لانه زنبورها رسیدی نگهبانان تو را بو می‌کشند آنگاه بندبند وجودت گواهی می دهد که زنبور نیستی...
- آیا هیچ راهی نیست؟
- مگر اینکه به نزد شب بروی و از او بخواهی که چون روز روشن و سوزان باشد!
مورچه پرواز کرد و رفت تا به شب رسید. شب با حسرت پاسخ داد:
- اگر خورشیدی داشتم حتماً چون روز روشن و سوزان بودم به روز بگو تا مرا در خورشید خویش شریک کند آنگاه...
مورچه پرواز کرد تا روز او را فرا گرفت. گفت:
- آیا شب را در خورشید خویش شریک نمی‌کنی؟
روز لبخندی زد و گفت:
- آری من خورشیدم را با شب تقسیم خواهم کرد امّا بدان که پس از آن دیگر کسی هرگز زیبایی فلق را در سحرگاهان نخواهد دید و پرندگان بامدادان و شامگاهان آواز نخواهند خواند. دیگر کسی در دامن شب نخواهد آسود و زیبایی ماه و ستارگان را نخواهد یافت و همه زمانها تکراری و یکنواخت و ملالت آور خواهد شد و چه بسا همه مورچگان و زنبورها از حرارت سوزان روز هلاک شوند. به نزد شب برو و بگو که خالق شب همان خالق روز است.
مورچه پروازکنان به سمت شب رفت. در میان مسیر همانطور که به سرخی خورشید مغرب خیره شده بود به این فکر می کرد که خدای زنبورها همان خداوند مورچه‌هاست.

   + مجید ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧
comment نظرات ()