حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُن‏

زنی که حجاب و پوشش کافی ندارد و خودنمایی می‌کند در واقع مرتکب ظلمی به خود و دیگران می‌شود. ظلم به دیگران چرا که پیوند خانواده‌های دیگر را ولو به اندازه یک نگاه سست‌تر می‌کند و ظلمی به خود و خانواده‌اش، چرا که مقداری از انرژی‌ای که باید در کانون خانواده فعلی یا آینده‌اش صرف کند در بیرون خانه خرج کرده است. چکّه‌های کوچک آب شاید در نظر آنکه به حجم عظیم آب پشت سدّ نگاه می‌کند چیزی نباشد ولی در نظر مهندس سدّ حتّی یک رخنه کوچک ممکن است آغاز فروپاشیدن یک سدّ عظیم باشد. و هر چه عظمت نگاهت به جایگاه خانواده بیشتر باشد اهمیّت عفّت و پوشش فزونی می‌یابد. و چقدر خانواده اهمیّت دارد اگر کانون غنّی‌ای است برای عبودیت و تسبیح و چقدر خانواده گرانقدر است اگر همان چشمه‌است که نسل اندر نسل همچون پیامبرانی از دل آن جوشیده‌اند و چقدر باعظمت است اگر خانواده محلّ تشکیل اهل بیت است، اهل خانه! خانواده! و چقدر بی‌بدیل است خانواده اگر که محلّ دستیابی غایات بزرگ خداوند است...
ولی آیا فقط مسئله ظلم و جامعه و دیگران است، آیا مسئله حجاب فقط در حفظ خانواده یا امنیّت اجتماعی زن، یا احیاناً استواری اجتماع و محیط کاری خلاصه می‌شود. مسلّماً نه. اگر اینطور بود دیگر نمی‌گفتند که خانم‌های سالخورده‌ای که دیگر امیدی به ازدواج ندارند اگر با تبرّج و خودنمایی ظاهر نشوند اگرچه از حجاب معافند ولی اگر باز هم عفّت و حجاب پیش بگیرند برایشان بهتر است. پس حکمت‌هایی هست ورای همه اینها...
اگر هر خصلت و خوی نیکو به نحوی جلوه‌ای از نامهای نیکوی خداوند است پس حجاب و عفّت باید ربطی به خود خداوند داشته باشد. غیر از این است که در بارگاه خداوند زیبایی‌هایی وجود دارد که بر هر کسی آشکار نیست؟ محرمی هست و نامحرمی، غیری هست و اهلی... غیر از این است که هر کسی را به مشاهده جمالش راه نمی‌دهند؟ و چه مبتذل است آن جمالی که سرراهی است و در دست‌رس همه، چه هرجاییست و حقیر و چه بی‌قدر است معمّا و سرّی که همه در می‌یابندش...
پس عفّت و حجاب برای صاحب جمال نه فقط وسیله بلکه هدف می‌تواند باشد. از اینجاست که عفّت و حجاب خود از بزرگترین عبادت‌ها می‌شود. اینجاست که حجاب به نماز ربط پیدا می‌کند به قدس، به آرامش، به گم‌شدن، به قرب...

   + مجید ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٢
comment نظرات ()

وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُم‏...

اصلاً لازم نیست که در زندگی متوجه خداوندی باشیم که حاوی همه کمالات بینهایت است تا برای او به نهایت خضوع برسیم بلکه حتّی یکی از این وجوه بی‌نهایت، یکی از این وجوه، مثل قدرت بی‌انتهایش یا علم نامحدودش، یا رحمت گسترده‌اش یا احاطه‌ی بی‌مانندش یا چه‌اش و چه‌اش کافی است. کافی است که اگر آدمی کمی در آن غور کند و دقیق شود عملاً ببیند که هیچ است، ببیند که بنده است و دست بکشد از اینهمه بساط ما و منی...نمی‌دانم چطور امّا اگر مثلاً آدمی همین نکته بدیهی را با چیزی در جانش فرو کند که زندگی لحظه‌لحظه‌اش تنها نشستن است بر سر سفره‌ای از نعمت‌های بی‌شماره، نعمت‌هایی که هر کدامش را اگر کسی به ما داده بود عمری ما را شرمنده و سپاسگذار خود کرده بود. پس این شرمندگی و سپاسگذاری را به توان بی‌شماره برسانید...
و تازه یادمان بیاید که هر کسی که ما چیزی می‌داده است از خودش نبوده است و در واقع از کیسه خلیفه می‌بخشیده است. اصلاً تاره‌تر اینکه هر کس که ما چیزی می‌داده است به خاطر عوضی و نیازی در خودش بوده است. آنوقت فکرش را بکن که کسی که همه این چیزها را به ما بخشیده اصلاً به خاطر کوچک‌ترین نیازی هم در خودش نبوده. اصلاً اگر همه اهل زمین هم کافر شوند هیچ ضرری به او نمی‌رسد و ذرّه‌ای به گوشه قبای خدایی‌اش بر نمی‌خورد. اصلاً اگر قدر ذرّه سوزنی کسی چیزی ببخشد فقط از روی عشق و محبّت و فضل و بخشش آنوقت چطور می‌توان این را مقایسه کرد با کسی که خروارها نعمت را به طمعی یا احتیاج متقابلی یا از روی نیازی ببخشد...
نمی‌دانم چطور می‌شود این چیزها را در جانمان فرو کنیم که کمی شاکر باشیم و از این طغیان به در آییم و تازه اگر هم بتوانیم شکر اندکی از آنچه که داده است را به جای آوریم. آن شکری که به قوّه و نیرو و توفیق او انجام دادیم خودش می‌شود از بزرگترین نعمت‌ها بر دوشهای کوچک بنده...
خوش به حال بنده‌ای که دوش‌هایش در بار این همه نعمت دوام نمی‌آورد. می‌شکند و فرو می‌ریزد و ابعاد وجودش را در هم می‌ریزد. خوشا به حال قطره‌ای که غرق دریای بی‌کرانه‌ی عبودیت می‌شود. جایی که لذّت واژه‌ی ظالمانه‌ایست در توصیف شادی‌ای که از رهایی از قفس خودیت انسان حاصل می‌شود و سود کلمه‌ای ناتوان در توصیف عمق بهره‌ای که از آزادی انسان نصیبش می‌گردد...

   + مجید ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱
comment نظرات ()