حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

علتهایی که خیلی علت نیستند!

وقتی همراه لمسی را اوّلین بار باهش کار می‌کردم خیلی نحوه کار کردن لمس(تاچ) آن توجّه مرا به خود جلب نکرده بود. ولی وقتی که این اتّفاق پیش آمد که آن را زیر پایم گرفتم و صفحه‌اش خرد شده بود علاوه بر ناراحتی‌ای (که الآن فکر می‌کنم اصلاً ارزشش را نداشت) این اتّفاق توجّه مرا به نحوه کارکرد لمس آن بیشتر متوجّه کرد. اتّفاق جالبی که افتاده بود این بود که همراه کامل کار می‌کرد و حتّی همه چیز به درستی نشان داده می‌شد بدون اینکه لمس آن کار کند. آیکونها بودند یا حرکت می‌کردند بدون اینکه لمس کردن بتوان دخالتی در آن ایجاد کند. خوب تازه به این نکته بدیهی دقّت می‌کردم که لمس کردن ما هیچ ربطی به حرکت کردن آیکونها به صورت مستقیم ندارم. در واقع ما اصلاً آنها را حرکت نمی‌دادیم. بلکه این پردازنده همراه بود که می فهمید که دست ما کجا را دارد لمس می‌کند و با توجه به حرکت دست ما آیکون را آنگونه که می خواست در صفحه نشان می‌داد. 


وقتی آدم عقلی به عالم آشنا می‌شود مبحث علّیت، همانکه باهش در فیزیک و مهندسی و غیره اینقدر مانوس بوده است رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. وقتی انسان به این مطلب بدیهی متوجّه می‌شود که هر چیزی هستی‌بخشی دارد و تمام چگونگی‌های مثل رنگ و شکل و غیره این چیز فرع بر هستی و وجود اوست آنگاه متوجّه می‌شود که همه تغییرات یک چیز ناشی از تغییری است که در هستی او و توسّط هستی بخش او به وجود می‌آید بعد آدم که می‌آید سر علت‌هایی که می‌شناخته است. هی صبر کن آتش که هستی‌بخش چوب نیست پس چگونه می‌خواهد او را دگرگونه کند؟ پس چگونه اسباب اطراف من که من به وسیله‌ی آنها تغییراتی در عالم ایجاد می‌کنم تغییردهنده چیزهای اطراف من هستند... و ناگهان انسان وارد افق متفاوتی از درک این عالم می‌شود. اصلاً علّت‌هایی که من می‌شناختم همانقدر علّت واقعی تغییر در پدیده‌ها بودند که دست من علّت حرکت دادن آیکون‌‌ها بود و این فکر انسان را می‌برد در افق عظیمی از نگرش به عالم. افقی که در آن خداوند در اوج نشسته است و ذرّه ذرّه اسباب عالم را می‌گرداند و تاثیر می‌دهد. افقی که لا موثّر فی الوجود الّا الله... 
کاش پیش از خواندن اسباب و علّل مادّی کمی آشنایمان کرده بودند با حقیقت علّت‌ها در عالم آنوقت این سوال کودکانه هرگز در ذهنمان نقش نمی‌بست که اگر عالم طبق این اسباب و علل کار می‌کند پس نقش خداوند در عالم چیست؟ شاید آنگاه می‌پرسیدیم که اگر این عالم را مو به مو خداوند اداره می‌کند پس چگونه در پشت این همه اسباب و علل مخفی شده است؟

   + مجید ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

یستمعون القول تا کجا؟

زمانی یک مسئله عقلی است و من صاحب یک عقل مجتهدانه هستم که می‌توانم به خوبی مسائل را تجزیه و تحلیل کنم آنوقت خواندن و شنیدن اقوال مختلف در آن مسئله به انسان آسیب و لطمه‌ای نمی‌زند بلکه اصلاً لازم است تا همه‌ی اقوال را بشوند و در آنها به خوبی تفکّر کند و درست و غلطشان را دربیاورد و قضاوت کند. مثلاً یک انتظار معقول از هر انسانی این است که در ابتدای بلوغ فکری‌اش حرفهای مختلف را بررسی کند و دین و مذهب و عقیده‌ی خود را از روی تحقیق و یقین عقلی و قلبی به دست بیاورد.

ولی زمانی من یا صاحب عقل مجتهدانه در آن مسئله نیستم بلکه حداکثر در حال رشد و تغذیه و در مقام تعلیم هستم یا نه اصلاً مسئله صرفاً عقلی نیست که در این دو صورت دیگر شنیدن همه‌ی اقوال مختلف ولو با تلاشی عقلی برای تشخیص درست و غلط نه تنها خیلی وقت‌ها به هدایت انسان کمکی نمی‌کند بلکه بی‌برو برگرد چنین رویه‌ی کلّی باعث گمراه شدن انسان و دوری او از وادی حقیقت می‌شود. 
در مورد اوّل مثلاً من به مقدّمات اقتصاد هم آشنا نیستم و دو نظر تخصّصی اقتصادی را می‌شنوم و تحلیل می‌کنم و آن که درست‌تر است تایید و دیگری را ردّ می‌کنم. خوب احتمال زیاد آن کسی که قشنگ‌تر و قابل‌فهم‌تر صحبت کند را تایید می‌کنم و دیگری را ردّ می‌کنم. یا همینطور در مورد اختلاف در یک مسئله تخصصّی پزشکی یا یک حکم خاصّ فقهی، یا یک مسئله خاصّ فیزیکی و غیره...
در مورد دوم یک زمانی مسئله اصلاً عقلی نیست. مثلاً اینکه فلان شهر چه جور مردمی دارد و یا فلان مدیر چگونه عملکردی داشته است و یا فلان شخص چقدر امانتدار است و یا وظایف خود را به درستی انجام می‌دهد یا در فلان فضا چقدر اخلاق وجود دارد و غیره و یا عمده‌ی مسائل و تحلیلهای سیاسی. طبعاً انسان برای قضاوت در جنس چنین مسائلی به داده‌هایی که از اطرافش دریافت می‌کند نگاه می‌کند و آنها را مقدار کمی بالا و پایین می‌کند و بر اساس آنها به مرور زمان چیزهایی در ذهن انسان شکل می‌گیرد. نقش عقل در چنین قضاوت‌هایی خیلی کمرنگ است. بلکه عقل تنها کاری که می‌تواند برای انسان در چنین موقعی انجام دهد این است که به انسان بگوید که هر چیزی را نشنو. پای کلام هر کسی نشین و به هر کلامی اعتماد نکن. بلکه سعی کن منابعی برای خبر گرفتن انتخاب کنی موثّق باشد و منابعی که نگاهش به حقیقت نزدیکتر باشد که به مرور زمان با پی‌درپی رسیدن اخباری که از طریق آنها به من می‌رسد چیزهایی که حقیقتاً در نزد خدا پررنگ هستند در نزد من پررنگ کنند تا نگاههایم را به حقیقت نزدیکتر بشود.

با این مقدّمات می‌خواستم همین را بگویم که واقعاً از کسایی تعجب می‌کنم که خود را واجد قدرت تشخیص می‌دانند و امثال بی‌بی‌سی را به عنوان منبع خبری خود مصرف می‌کنند و انتظار دارند که بعد از مدّتی دیدگاههایشان با امثال دولت بریتانیا همسو نباشد...

 

   + مجید ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

فَآتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیل‏...

قوانین عالم معنا گاهی برعکس قوانین عالم مادّه است. در عالم مادّه هرچه که بیشتر می‌بخشی کمتر می‌شوی و در عالم معنا برعکس است هر چه که بیشتر می‌بخشی بزرگتر می‌شوی. در عالم حقیقت هر چه که بیشتر می‌بخشی بیشتر از منیّت‌هایت بیرون می‌آیی و هر چه که بیشتر از منت جدا شوی بزرگتر می‌شوی.
در نگاه توهمی و مادّی به عالم این خودیّت‌هاست که باعث بزرگی‌هاست، باعث کمالات است، باعث عظمت‌هاست، قیافه‌ی من، ماشین من، پول من، خانه‌ی من، مدرک من، دانش و اطلاعات من ولی وقتی در نگاه حقیقی به خودت نگاه می‌کنی می‌بینی که اینها هیچکدام واقعاً مال تو نیستند. اگر اینها واقعاً مال تو بود همیشه همراه تو بودند در حالی که هر کدام از اینها همکوپه‌ای‌هایی هستند که خوب می‌دانیم که در یک یا چند ایستگاه بالاتر بیشتر ما را همراهی نمی‌کنند.
ولی در نگاه واقعی به عالم اصلاً خودیّت‌ها منشأ کمال نیستند. بلکه منیّت انسان فقط مایه‌ی خرابکاری است. خوبی به معنای ایجاد فعل خیر توسّط منیّت من نیست. اصلاً از خودیّت‌های انسان هیچ چیزی جز نقص و فساد بیرون نمی‌آید. خوبی این است که انسان منیّت‌های کدر وجود خود را پاک کرده باشد تا انوار خیر بتواند از وجود شفاف او به خارج تراوش کند. اینجاست که انسان درستکار به یک معنا اصلاً کاری نمی‌کند. انسان درستکار تنها خود را به منیّت‌ها آلوده نکرده است و پاک نگه داشته است و تنها گذاشته است که سیلاب فیض سخی و بی‌بخل کمالات الهی که دم‌ به دم مشتاقانه به دنبال فیضانند ظرفی قابل برای تراوش و بخشش بیبخل خود پیدا کنند، تا او را پر کنند از اعمال خیر و کمالات والا... و از اینجاست که انسان‌های خوب به راستی خوبی‌هایشان را از خودشان نمی‌دانند و خود را هیچکاره می‌انگارند... 
شالوده‌ی اصلی این منیّت‌ها را تعلّقات ما تشکیل می‌دهند. همین تعلّقات که ما بیش از جان خود عزیز می‌داریم هستند که دشمنان اصلی مایند که وجود حقیقی ما را محروم کرده‌اند و ما را به بند کشیده‌اند و بخشش گاه تنها وسیله‌ی بریدن این تعلّقات است. از اینجاست که بخشیدن موجب رهایی و آزادی می‌شود و کم شدن موجب بزرگی می‌گردد. از اینجاست که بدون بخشش و یاری اطرافیان و درماندگان نمی‌توان به مقصد اصلی و قرب آن محبوب حقیقی رسید...

خیلی وقتها بهانه می آورم که من که چیزی ندارم. ولی می دانم که این بهانه ها بیخود است. هر کسی را به اندازه چیزهایی که دارند می سنجند. حتّی اگر کسی هیچ چیز نداشته باشد شاید یک برخورد خوب، یک تحمّل بجا، حتّی یک لبخند یا یک دعای خیر شاید گاهی بیشترین از هزاران هزار سکه برای اطرافیانمان بیرزد...

   + مجید ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٩
comment نظرات ()