حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعیدَکُمْ فیهِ تارَةً أُخْرى‏

منم من همان گدای قبلی، همان که تو را پیش از این هم خوانده بود. آن بارها را می‌گویم که کشتی نشسته بودم و کشتی‌ام در طوفان‌ مشکلات حسابی گیر کرده بود. همان بارها را می‌گویم که از ته دل صدایت می‌کردم. و لطف کردی و مشکلات را رفع کردی و مرا به ساحل رساندی. دوباره باز کشتی‌ام در طوفانی افتاده است. دوباره باز بیم موج و گردابی چنین حائل. نپرس که این همه مدّت کجا بودم که جوابی ندارم. شاید در تاریکی مطلق، در همان غفلت همیشگی،در همان احساس بی‌نیازی احمقانه، غرّه به همه‌ی آن همه اسباب در دست، غافل از اینکه دوباره باز کشتی نشین خواهم شد. غافل از آنکه در همان خشکی هم بی‌نیازت هیچ گاه نبودم یا ایمن از آفات. نجاتم بده که این بار دیگر فرق می‌کند. اینبار دیگر مثل آن هزار و یک دفعه قبل نیست. اینبار دیگر بار دیگری است که فراموشت نخواهم کرد، که عمق نیازم را به تو از یاد نخواهم برد. این بار دیگر در خشکی هم نیازمند تو خواهم بود. در خوشی هم به یاد تو خواهم بود. اینبار دیگر بار دیگریست...

 

   + مجید ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۳
comment نظرات ()

أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا؟

در مواجهه با دعوت پیامبران خیلی از افراد وقتی با ظاهر ساده پیامبران و پیروان مستضعف آنان روبرو می‌شدند بدون اینکه به محتوای دعوت توجّهی داشته باشند خیلی زود در برابر آنان جبهه می‌گرفتند. چرا این شخص به عنوان پیامبر؟ چرا این گروه به عنوان پیروان؟ چرا این جریان ضعیف و بی‌جلوه؟ ... این داستان پیوسته تاریخ است که در برابر هر جریان و دعوت حقّی کسانی که ظاهربین بودند خیلی زود از آن رانده می‌شدند و جذب زرق و برق و ظاهر فریبنده‌ی جریانات رقیب می‌شده‌اند. 
در جهان امروز هم یکی از  بزرگترین قصّه‌ها همین قصّه‌ی همیشگی است و چقدر فراوان کسانی را می‌بینی که چنان جذب غرب شده‌اند فقط به خاطر اینکه ظاهری ناچیز از حیات دنیا را آراسته است و این ظاهر ناچیز چنان در نظرشان بزرگ جلوه کرده‌ است و در برابر آن به کلّی هویّت باخته‌اند که دیگر هر آنچه که غربی است ولو اینکه  فضاحت و زشتی آن جزء بدیهیات باشد با افتخار خود را به آن می‌آلایند که چه با کلاس شده‌اند...

 
ظاهربینی همان اشتباهی است که شیطان در سجده نکردن بر آدم مرتکب شد. سجده کردن بر موجودی آفریده شده از خاکی گندیده‌ی خشکیده!... و این پیوسته سنّت خدا بوده است که بساط امتحاناتش را پهن کند در همین ظاهرهای فریبنده، که بیفتد در امتحان آنکس که باید بیفتد و پذیرفته شود آنکس که باید پذیرفته شود... علی بشود آقای ما، یک جوان ساده سی ساله!... اصلاً دنیا انگار که با این زرق و برقش برای همین برپا شده است. برای اینکه ظاهرش جلوه‌ای بکند و عدّه‌ای را با خودش ببرد و عدّه‌ای را هم باقی بگذارد. آنان که می‌روند همان اهل ظاهرند و آنان که می‌مانند کسانی هستند که فرای این پوسته لبّی دارند. اصلاً آنها که می‌روند باید که می‌رفتند چرا که پوچ بودند و آنان که ماندند همانها بودند که مغزشان است که برای خدا ارزش داشت و اینجاست که باید به خدا گفت: دمت گرم، بهتر از این نمی‌شد پوچ‌ها را از هسته‌دارها سوا کرد. 
در گذر برگ‌های تقویم زندگی‌ می‌بینیم که بیشتر و بیشتر پوست‌کن می‌شویم و هر روز آشکار و آشکارتر ولی خدا می‌داند فقط که عاقبت آیا چیزی برای خدا باقی می‌ماند از ما یا نه؟...

   + مجید ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
comment نظرات ()