حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

تنها بهانه ی بودن آفرینش

فکرش را بکن که خداوند همه‌ی آنچه که بروی زمین است را برای انسان‌ها آفریده، فکرش را بکن که خداوند همه‌ی این زمین و آسمان‌های بلند را برای این آفریده که دار آزمایش باشد که معلوم شود که چه کسی از همه بیشتر خوب است، چه کسی عاشقتر است... و آنوقت فکرش را بکن که در میان همه‌ی این انسان‌ها، اکثرشان غافل باشند و نادان، اکثرشان حتّی آنهایی که ایمان می‌آورند هم دلشان پر از شرک‌های مختلف باشد، پر از بت‌های کوچک و بزرگ باشد، آنوقت انگار که آدم ته دلش خالی می‌شود که اینهمه آفرینش و عظمت، اینهمه موادّ و نیروی کار و حکمت اینهمه بنای عظیم خلقت انگار که اصلاً بیهوده بوده است و هدف درست و حسابی‌ای برایش حاصل نشده است مگر اینکه... مگر اینکه در این خلقت حداقل یک موجود درست و حسابی خلق شده باشد، یک موجودی که واقعاً بنده و عاشق خدا باشد، که واقعاً دلش از اینهمه شرک‌ها خالی باشد، کسی که واقعاً معنای خلقت باشد، معنای اینهمه شگفتی های رنگ رنگ آفرینش‌، معنای همه‌ی این خرج کردن‌های خدا باشد، معنای همه‌ی این عشق وصف ناپذیر پروردگار...

و آنوقت فکرش را بکن که خدا چقدر دوست داشته باشد که این عشقش را آشکار کند، که بر همه‌ی کوی و برزن‌ها جار بزند که این عاشق من است، این عشق من است... و آنوقت فکرش را بکن که این عشق بزرگ، میان خدا و بنده‌اش مخفی باشد، پوشیده و پنهان باشد از همه‌ی خلقش، یعنی شرایطش جور نباشد که خدا عشقش را، عاشقش را رو کند در همه‌ی عالم، آنوقت فکرش را بکن که دل آسمان چقدر در سینه بی‌قراری می‌کند که این عشق را رو کند...دلش می‌خواهد و زمانش نباشد، شرایطش جور نباشد...فکرش را بکن به آن حجم عظیم بی‌قراری‌ که خودش را به در و دیوار می‌زند تا همه‌ی این پرده را رو کند و رخصت نمی‌یابد... آنوقت دلت پر از تمنّا می‌شود، مثل کشاورزی که در مقابل ابر بارانی ایستاده است و زمینش تشنه‌ی تشنه است، ابری که پر از باران است و نمی‌بارد، انگار که هنوز زمان باریدنش فرا نریسده است... و تو انگار که دلت می‌خواهد تمام وجودت را نماز باران کنی...

   + مجید ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٥
comment نظرات ()