حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

...لَوْ أَنَّ لىِ کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِین‏

وقتی آدم برگهای زندگی شهیدانی که در بازه‌ای نه چندان دور از ما  بودند را ورق می‌زند و بعد هم نگاهی به زندگی خودش می‌اندازد از این تفاوت عمیق گاهی شوک عجیبی به آدم وارد می‌شود... ناخودآگاه می‌پرسد: جوانانی که شاید برخی‌هاشان هم در نقطه‌ی آغاز تفاوت بارزی با آدم‌های معمولی نداشتند، چه مغناطیسی وجودشان را آنچنان دگرگونه کرد که به آن قلّه‌ها رسیدند؟ به آنجا رسیدند که پسندیده شدند و برگزیده، برگزیده که بشوند تنها گریزندگان در هجوم گریزناپذیر همه‌ی بی‌قراری‌ها و رنج‌ها و عذاب‌ها و ناخوشی‌ها، و رخت خود را یک‌راست بیندازند در در دیار قرار و سعادت...
ولی وقتی آدم کمی فکر می‌کند جواب‌هایی برای این سوالش پیدا می‌کند. تفاوت عمیقی که فرای همه چیز میان زندگی ماها و ایشان است تفاوت عمیقی است که در سمت و سوی کلّی زندگی وجود دارد. همان تفاوت عمیقی که در نگاه و حرکت و فعالیّت یک مجاهد هست با دیگران... مجاهدی که مسیر و مقصدش را می‌شناسد و تمام همّت و اجزای وجودش را صرف حرکتش می‌کند و در مقابل رونده‌ای که مقصدش را یا نمی‌شناسد یا به فراموشی سپرده است، پس هرزه‌وار در راه خود قدم می‌زند... و آنکس که در راه او گام می‌نهد هر لحظه نزدیک‌تر و هدایت‌یافته‌تر می‌شود و آنکس که هرزه وار در تجوّل است درجا می‌زند و هرلحظه دورتر و دورتر می‌شود....
من برای چه این رشته را انتخاب کردم؟ برای چه این شغل را برگزیدم؟ و این همسر را؟ و این شهر را؟ و این دوست را؟ و تنظیم اینگونه‌ی وقتم را؟ و چه را و چه را؟... می شود در زبان یک کلمه گفته باشم توحید را، امّا می‌تواند همه زندگی من (احیاناً جز مشتی عمل بی‌روح) فارغ از این کلمه باشد و تفرّجی خالی از هر مقصد و مسیر... و در برابر دیوانه‌هایی را می‌بینیم که تمام حرکات و سکناتشان را در مسیر آنچه که به زبان آوردند قرار دادند، شهر و وطنش نه آنجاست که بیشتر به او خوش می‌گذرد که آنجا که او را به او نزدیکتر می‌کند و کار و شغل و درس او آن که بیشتر او را در مسیر او مجهّزتر می‌کند و همسر و خانواده او آنان که دوستی و همراهیشان او را به نزد او محبوب‌‌تر می‌کند...
آری، روندگان رسیدند به آنجا که باید می‌رسیدند و ما هنوز فقط مشغول آتش‌زدن اسکناسهای درشت عمر و سرمایه گرانبهای خویشیم برای صِرف تماشای شعله‌های زیبای خوشیها و لذّت‌هایی که خود نیز می‌دانیم که چند ثانیه‌ای بیشتر دوامشان نیست، اسکناسهایی که با آنها می‌توان چه چیزهای گرانبهایی خرید و به چه جایگاههای بلندی رسید که شاید آنگاه که در فکر جبران آن باشیم خیلی دیر شده باشد...

   + مجید ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٦
comment نظرات ()