حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُم‏...

اصلاً لازم نیست که در زندگی متوجه خداوندی باشیم که حاوی همه کمالات بینهایت است تا برای او به نهایت خضوع برسیم بلکه حتّی یکی از این وجوه بی‌نهایت، یکی از این وجوه، مثل قدرت بی‌انتهایش یا علم نامحدودش، یا رحمت گسترده‌اش یا احاطه‌ی بی‌مانندش یا چه‌اش و چه‌اش کافی است. کافی است که اگر آدمی کمی در آن غور کند و دقیق شود عملاً ببیند که هیچ است، ببیند که بنده است و دست بکشد از اینهمه بساط ما و منی...نمی‌دانم چطور امّا اگر مثلاً آدمی همین نکته بدیهی را با چیزی در جانش فرو کند که زندگی لحظه‌لحظه‌اش تنها نشستن است بر سر سفره‌ای از نعمت‌های بی‌شماره، نعمت‌هایی که هر کدامش را اگر کسی به ما داده بود عمری ما را شرمنده و سپاسگذار خود کرده بود. پس این شرمندگی و سپاسگذاری را به توان بی‌شماره برسانید...
و تازه یادمان بیاید که هر کسی که ما چیزی می‌داده است از خودش نبوده است و در واقع از کیسه خلیفه می‌بخشیده است. اصلاً تاره‌تر اینکه هر کس که ما چیزی می‌داده است به خاطر عوضی و نیازی در خودش بوده است. آنوقت فکرش را بکن که کسی که همه این چیزها را به ما بخشیده اصلاً به خاطر کوچک‌ترین نیازی هم در خودش نبوده. اصلاً اگر همه اهل زمین هم کافر شوند هیچ ضرری به او نمی‌رسد و ذرّه‌ای به گوشه قبای خدایی‌اش بر نمی‌خورد. اصلاً اگر قدر ذرّه سوزنی کسی چیزی ببخشد فقط از روی عشق و محبّت و فضل و بخشش آنوقت چطور می‌توان این را مقایسه کرد با کسی که خروارها نعمت را به طمعی یا احتیاج متقابلی یا از روی نیازی ببخشد...
نمی‌دانم چطور می‌شود این چیزها را در جانمان فرو کنیم که کمی شاکر باشیم و از این طغیان به در آییم و تازه اگر هم بتوانیم شکر اندکی از آنچه که داده است را به جای آوریم. آن شکری که به قوّه و نیرو و توفیق او انجام دادیم خودش می‌شود از بزرگترین نعمت‌ها بر دوشهای کوچک بنده...
خوش به حال بنده‌ای که دوش‌هایش در بار این همه نعمت دوام نمی‌آورد. می‌شکند و فرو می‌ریزد و ابعاد وجودش را در هم می‌ریزد. خوشا به حال قطره‌ای که غرق دریای بی‌کرانه‌ی عبودیت می‌شود. جایی که لذّت واژه‌ی ظالمانه‌ایست در توصیف شادی‌ای که از رهایی از قفس خودیت انسان حاصل می‌شود و سود کلمه‌ای ناتوان در توصیف عمق بهره‌ای که از آزادی انسان نصیبش می‌گردد...

   + مجید ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱
comment نظرات ()