حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...

اگر انسان بفهمد که مالک حقیقی آسمانها و زمین همان مالک اوست دیگر از خیلی ادّعاها و رفتارها و احساساتش دست می کشد. مالک من مختار است که هر آنچه که از سرنوشت برای من صلاح می‌بیند اجرا کند. پس انسان در مصائب زندگی بسیار رام می شود و هر آنچه پیش می‌آید به سادگی قبول خواهد کرد. انسانی که مالک داشته‌های خود نیست از داشتن آنها نیز به خود مغرور نمی‌شود و اهل پز دادن و فخرفروشی و خودشیفتگی نیست و دیگر من آنم که رستم بود پهلوان گویی نمی‌کند.  وقتی انسان مالک چیزی از خود نبود دیگر صرف آنچه که ظاهراً دارد ولی مال خودش نیست در صدقه و خیرات و کمک و یاری به دیگران رساندن مثل از کیسه خلیفه بخشیدن ساده خواهد بود. انسانی که خودش را از آن خودش نمی‌داند به راحتی برنامه زندگی‌اش مطابق آنچه صاحبش می‌خواهد تنظیم می‌کند، چنین انسانی چشم به زبان حجج ظاهری و باطنی صاحبش است که ملک او را مطابق رضای او به کار بگیرد. پس وجود چنین انسانی آکنده از تسلیم نسبت به عقل و شریعت خواهد شد و دیگر دنبال دنیاطلبی و جار و جنجال و جدال و مطرح کردن خود نمی‌رود. انسانی که خویش را مالک خویش نمی‌داند مرگ برایش ساده و حقیقتی واضح خواهد بود مثل امانتی که موعدش سر آمده باشد  به راحتی آن را به صاحبش پس دهد.
اگر نیک اندیشه کنیم مشکل اصلی همه فسادهای ما همین مالکیت است، توهّم مالکیت. انسان سرمایه‌دار پر از اضطراب است و پر از حرص، حرص به اینکه سرمایه‌اش را چگونه افزون کند و اضطراب از اینکه مبادا سرمایه‌اش را از دست دهد. سرمایه‌ای که به خوبی می داند که به زودی‌ همه‌اش فانی خواهد شد اگر سرش را مانند کبک در برف روزمرّگی فرو نگه ندارد. ولی انسانی که چیزی ندارد و نخواهد داشت نه ترسی از از دست دادن چیزی دارد و نه نگرانی از به دست نیاوردن چیزی. انسان که مالکیت ندارد به راستی آزاد است، آزاد از همه کس و همه چیز مگر مولایش. بعضی مولاها البته از خود انسان مالک‌های بدتری هستند مثل دولت‌ها در نظامهای کمونیستی یا همه آیین‌ها و انسانهای دیگری که مالک آدمها می‌شوند و آنها را به بند می‌کشند ولی برخی مولاها هستند که آنقدر خوبند که انسان نمی خواهد اصلاً که از آنها آزاد باشد بلکه می‎‌خواهد بیشتر و بیشتر در بند و اسیر آنها گردد. اصلاً چقدر خوب است که آدم مولا و مالکش  همان آفریننده و پروردگارش باشد. اگر اینطور نباشد چنین انسانی مثل این است که با خودش قهر است. چون هر آفریده‌ای  رو به سوی خالق و ربّش دارد و اگر در همین حال به خالق و ربّش پشت کند مثل این است که با خودش قهر است با خودش دعوا دارد یکسره در تمام وجودش با خودش در جنگ است ولی کسی که مالک حقیقی و ظاهری‌اش یکی باشد چنین کسی در صلحی مطلق با خودش با وجودش به سر می‌برد. آسایشی که یک دم آن نیز هوس‌انگیز است که عمری را به جستجوی آن باشی.

   + مجید ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٦
comment نظرات ()