حزب خداوند

وَ مَن یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُونَ

وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما یَرْکَبُونَ

همیشه به من اینطور یاد داده بودند که من یکسری خواسته‌هایی در درونم هست که خواسته‌های خوبی نیستند و باید برای چیزهای بزرگتر از آنها بگذرم. مثال بارزش کشش جنسی در انسان که او را به سوی ارضاء یا روابط نامشروع جنسی می‌کشاند. همیشه به من گفته بودند که تقوا این است که جزئی از وجودت را کنار بگذاری و برای رسیدن به منافعی بالاتر از خواسته‌های گناه‌آلود خودت صرف نظر کنی ...             
ولی حال احساس می‌کنم که نکته ظریف و عمیقی همیشه در این تعلیمات گم شده بود. آیا واقعاً من هرگز خواسته‌ی بدی در درونم داشته‌ام؟ آیا میل به گناه هرگز جزئی از وجود من بوده است؟
خواسته‌های وجود من که چیزهایی بود که خدا در درون من به ودیعت گذاشته بود، پس چگونه ممکن است که خدا چیز بدی در درون من قرار داده باشد؟
حقیقت این است که گناه در اثر اشتباه گرفتن من با آنچه که سوار آن شده بودم پدید می‌آید، وقتی خودم را مرکبم دیدم، خواست مرکب را خواست خویش پنداشتم. و همه‌ی اینها جز این نبوده است که من خودم را نشناخته بودم و از خودم دور بوده‌ام. و در اثر این دوری و گم شدن، من عجیب جدیدی خلق شده بود که آمیخته از میل به بدی بود. اگر انسان از این منیّت بزرگ از این تعلّق عمیق به جسد رهایی یابد و واقعاً به معرفت خود نایل آید می یابد که در درون حقیقی‌اش جز عشقی سرشار به خداوند نیست، عشقی که او را جز به طاعت خدا فرا نمی‌خواند و جز بر مرکب ولایت الهی سوار نمی‌کند، مرکبی که در واقع معنای حقیقی آن جز نفی خودیّت نیست. انسانی که خودش را بشناسد می‌یابد که در او میل بی‌حدّ است به ولی الهی که رسول الله و امامان هستند و تبعیّت یکپارچه‌ی همه‌ی حیات و وجودش از ایشان، انسانی که خودش را بشناسد می‌فهمد که به جز ایشان چیزی را دوست ندارد و به جز دشمنان ایشان از چیزی بیزاری در او نیست. اگر انسان خود را به خوبی بشناسد می‌یابد که در پرتوی ولایت الهی مملو از اشمئزاز بیحدّی از گناه و حرام است و شیفتگی بینظیری نسبت به طاعات و شرایع.
حال می‌‎فهمم که اگر کسی در درون خود احساس می‌کند که مثلاً زنا را دوست می‌دارد و از آن بیزار نیست جز این نیست که به خاطر شباهت این فعل با طاعتی بزرگ و پسندیده مثل ازدواج است که دچار اشتباه شده است و در حقیقت به خاطر حمق عجیبی که در گم‌شدن خود واقعی‌اش در او دست داده است و جسم خود را خویشتن اصلی خویش پنداشته است و گر نه جز اشمئزاز در درون واقعی انسان نسبت به زنا و هر گناه دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد...
می‌دانم راه خیلی خیلی درازی دارم تا درون خودم، با کسی که در حقیقت فاصله‌ای میان من و او نیست، فاصله‌ای دراز دارم تا وجود حقیقی‌ام، و فاصله‌ای نیست جز عمق حمق و جهل و غفلت و کوری خودم، فاصله‌ای که به اراده و لطف او کوتاه خواهد بود، به لطف کسی که جز به لطف او امیدی نیست...

   + مجید ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۸
comment نظرات ()