أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّه‏...

آدم قصّه بنی‌اسرائیل را که می‌خواند اوّل برایش عجیب و غریب می‌نماید چگونه آدم‌هایی آخر ممکن است، اصلاً ممکن است؟! پیدا بشوند که بیایند و گوساله پرست شوند، آخر یک گوساله طلایی مگر چقدر ارزش دارد که آدم شیفته‌اش شود وخدای بزرگ مرتبه‌ی با جلال و عظمت بی‌نهایت را رها کند... ولی بعد که قصّه‎‌ی خودم را کمی نظر می‌اندازم می‌بینم که این قصّه اصلاً قصّه‌ی ناآشنایی نبوده است داستانیست که پرده پرده زندگی می‌توانم آن را ببینم. شکل‌ها کمی تغییر کرده است، قیافه‌ها کمی عوض شده است، پیچیدگی‌های زیادی در کار آمده است ولی اگر خوب دقیق شوی می‌بینی که گوساله همان گوساله است به همان درخشش و زیبایی! با همان صدای فریبنده! و محبّت همان محبّت است قلب را سیراب می‌کند و تحسین و شیفتگی بر‌می انگیزد! و خوب که دقیق شوی حسّ می‌کنی که حماقت همان حماقت است. و باور نپذیری به اینکه آخر ممکن است کسی چنین کاری بکند همان باورناپذیری... یعنی این قصّه‌ها را هم اگر خودت با بندبند وجودت لمس نکرده بودی شاید اگر کسی برایت تعریف می‌کرد باورت نمی‌شد و می‌گفتی مگر می‌شود. شاید این قصّه‌های ما را هم ملائک که با خبر می‌شوند همانطور حیرتزده می‌شوند که مگر می‌شود آخر انسان خدای به این بزرگی را رها کند و یک زن را بپرستد، یک خانه یا مشتی پول را بپرستد، تحسین یک مشت آدمی دیگر که شاید یک نقطه هم نیستند در برابر خلقت پروردگار قبله خود قرار دهد یا لذّت‌های بدنش را معبود خود قرار داده باشد...مگر می‌شود، مگر کسی ممکن است اینقدر کم‌عقل باشد....


اوّل وهله توحید چه ساده می‌نماید، چه می‌داند آدم که دیگر اینهمه گوساله‌ی رهاشده که در وجودش داشته هر کدام‌ گاوهایی شده‌اند که قربانی آنها اینهمه قصّه‌های طولانی و پربهانه خواهد پرداخت... قصّه‌هایی که باید رفت تا انتهایش برای دیدار محبوب حقیقی و پرده‌هایی که باید شکافت برای آمدن نور به تاریکی پیش از آنکه روزی بیاید که دیر شده باشد آنگاه که همه این گوساله‎ها را چون موسی بسوزانند و فروبپاشند و معلوم شوند که اینها خدایان حقیقی نبوده اند...

/ 6 نظر / 8 بازدید
جعفر

جالب بود. ميدوني، گاهي آدما حتي از يه چيزايي که پسنديده هستن هم واسه خودش بُت ميسازه، مثه ازدواج، مثه دوستي، مثه علم... اون وقت اگه خدا دوستت داشته باشه، ميزنه بُت ات رو ميشکنه. خيلي درد داره ولي عوضش دوباره يکتا پرست ميشي

عطش

بله مواد همان مواده ولی غالب ها تغییرکرده وبتان راخیلی دوست دارم چون قابل تامل به روزم التماس دعا

عطش

چرا اپ نمیکنید؟ به روزم

سرباز آقا

سلام اولش که کمی نگاه کردم فکر کردم میخوای قصه بگی قصه ی موسی و گوسله پرستا ولی چند خطشو خوندم دیدم راست میگی کاش کمی به فکر نفسمان باشیم. آن نفسی که هم گرگه هم گاوه هم کوساله هم..... حالا دوست من با تبادل لینک چطوری؟ با نام یوسف زهرا لینکم کن ممنون یاحق

شب بارونی

سلام دوست خوبم انشاالله خدا کمک هممون بکنه و بتونیم این گوساله های درون مون تا بزرگ نشدن قربانی کنند . . . تلنگر خیلی بزرگی بود خوشحال میشم بهم سربزنی یاعلی